عاشقانه...
او به دنیا آمد
تا مهندس شود،جاده بسازد،تا معشوقه ها دور شوند
یکی دیگر دکتر شد
تا قرص تجویز کند،شاید شبها فرهاد بدون شیرین،خوابش ببرد
یکی دیگر،پنجره ها را ساخت
تا عاشق جایی برای گریستن داشته باشد
من به دنیا آمدم
تا از چشمان تو شعر بسرایم
تو متولد شدی
تا افسانه ها جان بگیرند
افسانه ای به نامِ
" آغــــــــــــــوش تـــــــــــــــو "
خانم ها مثل رادیو هستند
خانم ها مثل شبكه اینترنت هستند
خانم ها مثل چسب دوقلو هستند
خانم ها مثل موتور گازی هستند
خانم ها مثل رعد و برق هستند
خانم ها مثل لیمو شیرین هستند
خانم ها مثل موبایل هستند
خانم ها مثل گچ هستند
خانم ها مثل كنتور برق هستند
خانم مثل فلزیاب هستند
دوستی داشتم لرستا نی یار دیرینه ی دبستانی
دیدمش بعد سالیان دراز همرهش چار زن همه طناز
مات و مبهوت گشتم از حالش كه لری آهوان به دنبالش
گفتمش: چهار زن ؟ خدا بركت ! تو چگونه كنی ز جا حركت
گفت : این كار ماجرا دارد هر یكی حكمتی جدا دارد
اولی را كه هست خوشگل و ناز من گرفتم ز خطه ی شیراز
تا كه شب ها قرینه ام باشد سر او روی سینه ام باشد
بهر اوقات روزهایم نیز زن گرفتم ز خطه ی تبریز
چون زن ترك، خوش بر و بازوست خانه دار و نظیف و كد بانوست
دست پختش كه محشر كبراست بهتر از آن، سلیقه اش غوغاست
ظرف یك سال بسته ام بارم چون زنی هم ز اصفهان دارم
كشد از ماست تار مویی را یادمان داده صرفه جو یی
را دركم و بیش اوستاد ست او متخصص در اقتصاد است
او بس كه در اقتصاد پا دارد بی گمان فوق دكترا دارد
زن چارم كه ختم آنان است شیری از خطه ی لرستان است
گفتمش با وجود آن سه هلو زن چارم بر ای چیست؟ بگو
گفت گهگاه بنده گشتم اگر عصبانی ز همسران دگر
آن زمان جا ی آن سه تا، بی شك این یكی را كشم به زیر كتك